![]() |
![]() |
|
| هیچ ربطی به بیکاری در جامعه هم ندارد |
|
باز باران
با ترانه با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه . من به پشت شیشه تنها ایستاده در گذرها روزها راه اوفتاده . یک دو سه گنجشک پرگو شاد و خرم باز هر دم می پرند این سو و آن سو . می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی آسمان امروز دیگر نیست نیلی کودکی ده ساله بودم شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک با دوپای کودکانه می دویدم همچو آهو می پریدم از لب جو دور می گشتم ز خانه بس گوارا بود باران به چه زیبا بود باران می شنیدم اندراین گوهرفشانی رازهای جاودانی، پندهای آسمانی . بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا زندگانی خواه تیره ، خواه روشن هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا
|
|
+ نوشته شده در
88/09/16ساعت 13:17 توسط مریم |
|
|
وای انفلونزای خوکی پدرمو در اورده
![]() |
|
+ نوشته شده در
88/08/14ساعت 19:37 توسط مریم |
|
|
داداشیم رفت سربازی وقتی داشت میرفت بچگیاش تو ذهنم اومد چقدر مظلومانه اذیت میکرد
چقدر غم انگیزه دل هممون واسش خیلی خیلی تنگ میشه |
|
+ نوشته شده در
88/07/22ساعت 10:32 توسط مریم |
|
|
اوج
باران، قصيده واري، - غمناك - آغاز كرده بود. *** مي خواند و باز مي خواند، بغض هزار ساله ي درونش را انگار مي گشود اندوه زاست زاري خاموش! ناگفتني است... اين همه غم؟! ناشنيدني است! *** پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست؟ گفتند: اگر تو نيز، از اوج بنگري خواهي هزار بار از اوج تلخ تر گريست! |
|
+ نوشته شده در
88/06/03ساعت 23:48 توسط مریم |
|
|
این کسی که کنارم نشسته (سارا) خیلی حرف میزنه نمیذاره من تمرکز داشته باشم که یه مطلب جالب اینجا بنویسم وقتی که همش رو مخم داره راه میره و برنامه اگزیبیت که تکراری هم هست و صداشو تا اخر بلند کرده چی میتونم بنویسم
هیچی |
|
+ نوشته شده در
88/05/12ساعت 18:22 توسط مریم |
|
|
چقدر ناراحت شدم که مایکل جکسون دوست داشتنی از این دنیا رفت همیشه از نظر من بهترین خواننده بود بهترین صدا و بهترین رقص رفت .
|
|
+ نوشته شده در
88/04/07ساعت 19:55 توسط مریم |
|
|
تکلیف چیه؟
دوست ندارم هیچ اظهار نظری کنم چون از مسائل پشت پرده خبر ندارم دوست ندارم نه احمدی نژاد خودخواه و نه موسوی مسخره رئیس جمهور کشور بشن نمیخوام کشورهایی مثل امریکا و انگلیس دخالت تو مسائل کشور کنن بهتره کلاه خودشونو بچسبن که باد نبره مگه زمان انتخاب دوباره بوش نبود که اونها همین مسائلو داشتن کاش مردم دیگه دست بردارن تا کسی کشته نشه اگه احمدی نژاد به شرط اینکه موسوی رو کار نیاد کنار بره و رضایی که از همشون عاقل تره رئیس جمهور بشه خوب میشد ...نه؟ |
|
+ نوشته شده در
88/04/01ساعت 12:34 توسط مریم |
|
|
چه خبره تو این انتخابات به قول معروف هر چی همش میزنن گندش بیشتر بالا میره
تو انقلاب مردم شعار میدادن (نه شاه میخوایم نه شاپور لعنت به هرچد مزدور) حالا هم یه همچین شعاری رو واسه نامزد های این دوره باید بسازن من یکی که رای نمیدم |
|
+ نوشته شده در
88/03/16ساعت 18:26 توسط مریم |
|
|
امروز حالم گرفت اعصابم خورد شد بد شانسی اوردم وعصبی شدم و دیگه اینکه تنها بودم
حالم گرفته از تنبلی خودم از اینکه ناهار درست نکردم و از گشنگی سر درد گرفتم حاضر شدم برم پیش اون دختر بداخلاق فست فودی ولی خودم غذا درست نکردم تازه از گشنگی مثل وحشیا غذا میخوردم ابروم رفت چقدر ترسیدم از اقای همسایه بداخلاق که یهو از اسانسور اومد بیرون و از اونجایی که من انتظار نداشتم کسی تو اسانسور باشه جیغ زدم و نزدیک بود پس بیفتم (اون هم از جیغ من سکتش زد) مرده شور این فیلمهای ترسناکو ببرن. اعصابم خورده از راننده اژانس که کر هست به جای خیابون حافظ منو میبره خاجو ناراحتم از بد شانسیم که مجبور شدم به دلیل برق رفتن سه طبقه یه اینه قدی بزرگ و یه تابلو رو تو تاریکی بالا ببرم تازه قبلش کلی خدارو شکر کرده بودم که اسانسور هست. بعد هم زنگ زدم به مامان که حالشو بپرسم کل عقده های امروزو سرش خالی کردم شانس اوردم که گریه نکردم ولی اگه ظهر علی به جای اینکه شرکت بمونه اومده بود خونه این مشکلات بوجود نمیومد چون مجبور بودم ناهار درست کنم برای اینه و تابلو هم علی رو میفرستادم تحویلشون بگیره اگه عصبی بودم به جای مامان هم علی بود. و دیگه اینکه امروز انقدر تو خونه تنها نمیموندم
|
|
+ نوشته شده در
88/02/01ساعت 20:58 توسط مریم |
|
سال ۱۳۸۸ را به خودم و به همه تبریک میگویم خدایا سالی پر از موفقیت خوشبختی و سلامتی را برایمان در نظر داشته باش کمکم کن که از تو دور نشم همیشه کنارم باش. "آمین"
|
|
+ نوشته شده در
87/12/30ساعت 13:50 توسط مریم |
|
|
داره عید میاد ولی هنوز واسه مسافرت تصمیم نگرفتیم نمیدونم چرا من و علی باید همیشه دقیقه ۹۰ تصمیم بگیریم.
|
|
+ نوشته شده در
87/12/05ساعت 18:17 توسط مریم |
|
|
+ نوشته شده در
87/11/26ساعت 17:25 توسط مریم |
|
|
چقدر یاداوری گذشته قشنگه چند تا خل واقعی من و نعیمه و سمانه و سمیه و زهره از ترک دیوار میخندیدیم. شور چه چیزای مضخرفی میزدیم لهجه صابوناتی غلیظ حرف میزدیم اون دوره ی احمقانه و دوست داشتنی گذشت و بر نمیگرده الان هم لذتهای خودشو داره ولی در کنار کسای دیگه و ادمهای عزیز دیگه. ای کاش همیشه از گذشته به زیبایی یاد کنیم .گذشتمو با همه ادمهای دوست داشتنیش دوست دارم. روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد آن روزگاران یاد باد
|
|
+ نوشته شده در
87/11/17ساعت 10:56 توسط مریم |
|
|
يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟ مكزيكى: مدت خيلى كمى! آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟ مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانوادهام كافيه! آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟ مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچههام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده مىچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى! آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى! مكزيكى: خب! بعدش چى؟ آمريكايى: بجاى اينكه ماهىهارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشترىها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى... مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟ آمريكايى: پانزده تا بيست سال! مکزيكى: اما بعدش چى آقا؟ آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى ! مكزيكى : خب بعدش چى؟ اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره! خوب بعد چی میشه؟ آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى با زنت خوش باشى. |
|
+ نوشته شده در
87/11/15ساعت 18:30 توسط مریم |
|
|
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد... مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.» ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت ، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنش نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست! او حسابي عصباني شده بود. در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد... در صورتي که خودش آن موقع که فکر ميکرد آن مرد دارد از بيسکوئيتهايش ميخورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرتخواهي نبود... چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند : 1. سنگ ... پس از رها کردن! 2. حرف ... پس از گفتن! 3. موقعيت... پس از پايان يافتن! 4. و زمان ... پس از گذشتن! |
|
+ نوشته شده در
87/10/28ساعت 19:13 توسط مریم |
|
|
سلام سلام
شب یلدا خوش گذشت؟ واسه من که عالی بود بخصوص اینکه بعد ۲ماه اومده بودم شیراز همه دور هم بودیم چقدر دلم واسه این مهمونیا تنگ شده بود.
یادمان باشد زندگی انقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر در کنار هم بودن را باید جشن گرفت.
|
|
+ نوشته شده در
87/10/01ساعت 0:53 توسط مریم |
|
|
۱ساعته که دارم تو اینترنت سرچ میکنم که یه غذای اسون واسه ناهار پیدا کنم ولی یا سخته یا بدرد ناهار نمیخوره
خیلی مسخرست که ۴-۳ ساعت پای گاز خودمون بپزیم و با زحمت یه ناهاری درست کنیم اونوقت اقا که تشریف اوردن در عرض ۴-۳ دقیقه غذا ناپدید بشه بدتر اینکه کار تکراری هر روز هست الان هم که ساعت ۱۲ ظهر شده و من هنوز تصمیم نگرفتم چی بپزم اخه مریم گلووو چکارش به پخت و پز؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
87/09/18ساعت 11:46 توسط مریم |
|
|
بيا نزديك تر بتاب بر شبهاي سرد من بمان براي تنهايي بازوانم بگذار خورشيد از ما طلوع كند بوي سيب سرخ مي دهد گونه هايت و آغوشت بي كرانه ترين درياست ... |
|
+ نوشته شده در
87/09/10ساعت 18:28 توسط مریم |
|
|
تو که میدونی من بدون تو لب به ناهار نمیزنم پس کارو ول کن زود بیا خونه
|
|
+ نوشته شده در
87/09/02ساعت 14:18 توسط مریم |
|
|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار الود و دور یا خزانی خالی از فریاد شور
دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد
لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامنگیر خاک بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من میپوسد انجا زیر خاک
|
|
+ نوشته شده در
87/08/28ساعت 19:54 توسط مریم |
|
|
سلام
این مدتی که نبودم به این دلیل بود که درگیر جشن عروسی بودم البته جشن که ۱۱ مهر بود ولی بعدش هم چیزای دیگه درگیرم کرد. عروس سبکی بودم کلی رقصیدم حتی کل هم میزدم خیلی خنده دار بود (من کلا سبک هستم) به جای اینکه همه دست عروس و داماد بگیرن و برای رقص بلندشون کنن برعکس شده بود همه به من و علی میگفتن نمیخواین ۱یک دقیقه بشینین؟ جای همتون سبز خوش گذشت البته همونطور که حدس زده بودم یه عده ای از همون اول قصد داشتن جشنو به هم بریزن ولی کور خونده بودن و نتونستن
|
|
+ نوشته شده در
87/07/20ساعت 17:23 توسط مریم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
87/06/13ساعت 12:19 توسط مریم |
|
|
گرونی
بی برقی ملت بی عار دولت بیمار منو دیوونه کرده پ.ن : دلیل اصلی دیوونگیم دوری شوهر جونه
|
|
+ نوشته شده در
87/05/19ساعت 20:56 توسط مریم |
|
|
سلام
اهای بدو بدو که سوتی جدید داریم کلفش------------------------->کلم بنفش(طیبه) خونه مخروطه----------------> خونه مخروبه(زهره) خرگدن---------------------->کرگدن(رسول) آلزایمر مرغی-------------->انفولانزای مرغی(سارا) آبدان ------------------------>ناودان(عباس) شرت سماره----------------------> sorteشماره(علی) زن کوچیک ---------------------->دختر(گوشو) برقرد--------------------->برگرد (سمیه) برو پاشو پایین-------------------->پاشو برو پایین(خودم) بنت الامل ------------------->ام البنین(لیلا) چیپس ماسور----------------->چیپس ماست موسیر(خاله) مرد کار تفریحه----------------->کار مرد تفریحه(امید) استفراغ----------------->استغفار(مامان) کالبوم امل---------------->البوم کامل(سارا) شما هم سوتی خودتونو بنویسین تا بخندیم با تشکر از روان(جاری) گلوووووووووووووووووووووووووووو |
|
+ نوشته شده در
87/03/10ساعت 12:25 توسط مریم |
|
|
زندگی یك مبارزه است، با آن رو در رو شوید.
زندگی عشق است، از آن لذت ببرید.
زندگی یك بازی است در آن شركت كنید.
|
|
+ نوشته شده در
87/01/17ساعت 12:19 توسط مریم |
|
|
الان شبه ساعت ۱۲ انقدر ظهر خوابیدم که امشب اصلا خوابم نبره
حوصلم سر رفته فکرم مشغوله عید چیکار کنم برم مسافرت یا نرم این مهم نیست بعد عید چیکار کنم وای زندگی من بعد از عید چقدر تغییر میکنه؟ کاش الان علی اینجا بود. این روزایی که میگذره داره خوب میگذره راحتم از بیکاری خسته نیستم. کاش الان کنارم بودی. این اس ام اسی که الان از عزیزم به من رسید ( ساعت ۰۰:۰۰ امشب دنیا نور بارون نشد اما دنیای یه نفر که میمیره برات نور بارون شد تولدت مبارک عزیزم) خوبه که تو هم الان یادمی تولدم مبارک
اين روزها که میگذرد شادم اين روزها که میگذرد شادم که میگذرد اين روزها شادم که میگذرد...
|
|
+ نوشته شده در
86/12/21ساعت 0:39 توسط مریم |
|
|
بالاخره شیراز هم برف اومد
ما هم پریدیم تو پارک و کلی برف بازی کردیم جاتون سبز یخ کردیم
گلوووووووووووووووووووووووو
|
|
+ نوشته شده در
86/10/22ساعت 15:1 توسط مریم |
|
|
وبلاگ عزیزم چقدر دلم برات تنگ شده بود دیگه انقدر سرم شلوغ شده که نمیتونم بهت سر بزنم وای بیکاری هم حالی میداد به ما و خبر نداشتیم حالا از کمبود خواب دارم میمیرم ولی بدون هیچ وقت کاری نمیکنم که از ذهنم بری و فراموش بشی دوست دارم وبلاگ عزیزم حالا هم با اینکه خیلی عجله دارم یه موضوعی رو اپ میکنم و میرم در ضمن این منم که عجله دارم چرا شما تند تند میخونید؟ ....... وقتی که همه پرنده ها برای زمستون به سوی جنوب حرکت می کنن .یه پرنده ی عجیب و غریب راهشو کج کرده به سمت شمال بال بال زنون و جیک جیک کنون٬ توی سرما به سرعت به سمت شمال پرواز می کنه .پرنده می گه٬"دلیل به شمال رفتن من این نیست که یخ با سوز باد و زمین پر از برف رو دوست دارم .به خاطر این به شمال می رم که تنها پرنده ی شهر بودن خیلی خوب و باحاله
|
|
+ نوشته شده در
86/10/10ساعت 14:31 توسط مریم |
|
|
مهربانیت را دیده ام نه در خواب... که در آبی ترین لحظه های آبی بودنت و امده ام که بمانم اگر ماندنم را بخواهی... از تو ابدیتی خواهم ساخت که عشق اول و اخر حادثه من و تو باشد و دل هدیه ای که همیشه در تصرف چشمانت خواهد بود.
|
|
+ نوشته شده در
86/07/23ساعت 13:55 توسط مریم |
|
|
ادم چه چیزایی تو زندگیش میبینه و میخواد من یکی که همه چی میخوام اهنگ که گوش میدم دلم می خواد خواننده بشم نمایشگاه نقاشی میبینم دوست دارم نمایشگاه بزنم خلاصه اهنگساز و فضانورد و مدیر شرکت بزرگ و غواص و چوپان وقهرمان یه مسابقه و ولی حالا که کارمند یه شرکت کوچیک هم نیستم. ای کاش میشد بر این تنبلی غلبه کنم حداقل برم اشپزی یاد بگیرم وای اشپز بودن هیچوقت جزو ارزوهام نبوده حالا هم که باید یاد بگیرم. چقدر خوابم میاد امروز هم که همش خواب بودم.... وای من یه تنبل خوابالو بیکار هستم خدا به داد علی برسه. ولی حالا که فکرش میکنم من به یکی از ارزوهای بیخودم رسیدم اون موقع ها که مدرسه میرفتم به خصوص تو ماه مهر ارزوم این بودکه انقدر بیکار باشم و کاری جز خوابیدن نداشته باشم. این خوبه که من به اون ارزوم رسیدم حالا میخوام ارزو کنم که سر یه کار خوب برم و اونقدر سرم شلوغ شه که ارزوی بیکاری کنم. |
|
+ نوشته شده در
86/07/17ساعت 21:47 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
من مریم یه زمانی که بیکار بودم این وبلاگو ساختم که حوصلم سر نره ولی اون موقع نمیدونستم که قراره این وبلاگ چقدر سرنوشت ساز برام باشه واسه همین میخوام وبلاگمو حفظ کنم. |
| پیوندها |
|
تکپرون نیلوفر نازنین بنی رضا مری محمد بصیر قلمرو لجباز مار پیر فرزندان کورش مسافر خیس ماهی تنها(سمانه) میووو فرشته شیطون گمشده(اذین) رویای دلتنگ باغ بی برگ پسر عمو |
|
RSS
|